وقتی یه غریبه مهربونی کرد، زندگیم نجات پیدا کرد

یه روزایی هست که آدم به ته خط می‌رسه، وقتی همه چیز به نظر بی‌معنی میاد، وقتی دیگه امیدی نداری. منم یه همچین روزی داشتم، یه روز که حس می‌کردم دیگه هیچی برام نمونده. اما درست همون موقع، یه غریبه، یه کاری کرد که باعث شد بفهمم هنوزم توی این دنیا آدمایی هستن که اهمیت می‌دن. یه لبخند، یه حرف ساده، و یه امید که برگشت..."

نظرات (0)

هیچ نظری وجود ندارد.

برترین کاربران

کاربر امتیاز
admin 20
zxsaz 20
sara 10
amir 10
samin 10

یه فرصت برام پیش اومد، یا باید همه چیزو ول می‌کردم و می‌رفتم دنبالش، یا توی همون زندگی قبلیم می‌موندم. همه گفتن نکن، خطر...

Continue

"همه فکر می‌کنن من یه خانواده‌ی آروم و خوشبخت دارم. هیچ‌کس نمی‌دونه که از بچگی توی دعواهای مامان و بابام گم شدم، هیچ‌کس...

Continue

"توی تاکسی نشسته بودم و داشتم تو گوشیم چرخ می‌زدم. راننده یه مرد سن‌بالا بود، برگشت و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: 'پسر، یه نص...

Continue