تجربه ها
وقتی یه غریبه مهربونی کرد، زندگیم نجات پیدا کرد
یه روزایی هست که آدم به ته خط میرسه، وقتی همه چیز به نظر بیمعنی میاد، وقتی دیگه امیدی نداری. منم یه همچین روزی داشتم، یه روز که حس میکردم دیگه هیچی برام نمونده. اما درست همون موقع، یه غریبه، یه کاری کرد که باعث شد بفهمم هنوزم توی این دنیا آدمایی هستن که اهمیت میدن. یه لبخند، یه حرف ساده، و یه امید که برگشت..."
قمار کردم و برنده شدم!
یه فرصت برام پیش اومد، یا باید همه چیزو ول میکردم و میرفتم دنبالش، یا توی همون زندگی قبلیم میموندم. همه گفتن نکن، خطرناکه، اما یه چیزی ته دلم میگفت که باید این ریسک رو بکنم. قمار کردم، با ترس، با اضطراب، اما برنده شدم! حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که اگه اون روز جرأت نداشتم، شاید هیچوقت به اینجایی که الان هستم نمیرسیدم..."
یه راننده تاکسی که مسیر زندگیمو عوض کرد!
"توی تاکسی نشسته بودم و داشتم تو گوشیم چرخ میزدم. راننده یه مرد سنبالا بود، برگشت و بدون هیچ مقدمهای گفت: 'پسر، یه نصیحت از من بشنو، زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که فکر میکنی!' بعدش شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش، و نمیدونم چرا، ولی یه جملهش کاری کرد که دیدم به زندگی برای همیشه تغییر کنه..."
یه نامه که هنوز بعد ۱۰ سال نگهش داشتم
۲۰ سالم بود که یه نامه از یه نفر گرفتم، توش نوشته بود چقدر منو دوست داره، چقدر از دور نگاهم میکنه. جواب ندادم، شاید چون اون موقع نمیفهمیدم چقدر مهمه. ولی حالا، ۱۰ سال گذشته و هنوز اون نامه توی کشومه. نمیدونم چرا نگهش داشتم، اما هر وقت بازش میکنم، حس میکنم یه چیزی تو زندگیم جا مونده..."
اون مهمونی مسیر زندگیمو عوض کرد
هیچوقت آدم مهمونی نبودم، اما اون شب همه گفتن 'فقط بیا، یه بار امتحان کن'. رفتم و اون شب، یه آدم وارد زندگیم شد که مسیرم رو برای همیشه تغییر داد. هنوزم نمیدونم این تغییر خوب بوده یا بد، اما دیگه برگشتنی نیست. یه تصمیم کوچیک، و یه زندگی که دیگه مثل قبلش نیست..."